سریال از سرنوشت 4شبکه دوفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۳۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت از شبکه دو


در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت را برای دوستداران این سریال قرار داده‌ایم. این سریال پرطرفدار هرشب ساعت ۲۱:۱۵ در شب های ماه مبارک رمضان از شبکه دو سیما پخش می شود. سریال از سرنوشت یکی از مجموعه های جذاب و مخاطب پسند یک دهه اخیر صدا و سیما بوده است که مورد استقبال مردم قرار گرفته. بازیگران این فصل از سریال عبازتنداز؛ حسین پاکدل، دارا حیایی، کیسان دیباج، فاطمه بهارمست، مجید واشقانی، لیلا بلوکات، ساناز سعیدی، سولماز غنی، نگین صدق گویا، سیدمهرداد ضیایی و مائده طهماسبی و… .

خلاصه داستان قسمت ۳۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت از شبکه دو
قسمت ۳۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت

قسمت ۳۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت

هاشم و سهراب تا آخر وقت دوربین مدار بسته کارگاه را نگاه می کنند. آرزو به سهراب زنگ میزنه و ازش میخواد تا به خانه بیاد. آنها هارد را برمی دارند و به خانه میرن و ادامه تجسسشونو تو خونه انجام میدن. فردای آن روز سهراب هاشم را که خوابش برده بیدار میکنه و میگه بیا یه چیزی پیدا کردم قشنگ مشخصه که یه نفر داره دستگاه را دستکاری میکنه! هاشم به سهراب میگه کار خودشه، کار عباسه، ببین اصلا مو نمیزنه! سهراب میگه تو الان چجوری تشخیص دادی که عباسه؟ تو این تاریکی چیزی مشخص نیست! سپس سهراب بهش میگه این هر کی هست کلید داشته کار دهشته! هاشم بهش میگه نه بابا من اونو میشناسم همچین کاری نمیکنه سهراب بهش میگه درباره استرالیا بودنش چی؟ فکر میکردی دروغ بگه؟ هاشم میگه حالا اون یه دروغی گفته اما مطمئنم که همچین کاری نمیکنه. آنها یه نقشه با همدیگه می کشند تا بفهمن کار کیه. تو کارگاه بچه ها در حال کار کردن هستند که ساریخانی به اونجا میره رضا ازش میپرسه باکی کار دارین؟ کارتون چیه؟ او خودشو معرفی میکنه و میگه خواستم ببینم کار چجوری داره پیش میره!

رضا بهش میگه ما درباره این چیزا نمیدونیم باید از داداش سهراب ‌بپرسید. ساریخانی ازش میپرسه آقای افشار کجاست؟ رضا بهش میگه هنوز نیومده بعد از چند دقیقه سهراب و هاشم وارد کارگاه میشن و با خونسردی و اعتماد به نفس کامل به ساریخانی میگن که شاید یادتون رفته باشه اما ما هنوز ۱۰ روز فرصت داریم تا تحویل کارها ساریخانی به حالت مسخرگی میخنده و میگه داری شوخی می کنی با من؟ همچین پروژه عظیمی  میخوای توی ده روز بهم تحویل بدی؟ سهراب و هاشم حرفشونو دوباره تکرار می کنند که ما ده روز هنوز فرصت داریم ساریخانی از اونجا میره. بعد از رفتنش عباس به سهراب میگه خبریه داداش سهراب؟ یه جوری باهاش صحبت کردی که منم داشت باورم میشد که کارها طبق برنامه ریزی داره میره جلو هاشم بهشون میگه ما کسیو دست به سر نکردیم حقیقتو گفتیم سهراب بهشون میگه بزودی متریال جدید وارد کارگاه میشه. عباس و رضا تعجب می‌کنند و میگن یعنی کار دوباره ادامه پیدا میکنه؟ سهراب تایید میکنه آنها خدا را شکر می کنن و خوشحال میشن.

ساریخانی تو ماشینش مهندس فرزام را میبینه و بهش میگه چرا اومدین اینجا؟ اگه یه نفر ببینه چی؟ او میگه اومدم تا وقتی از این کارگاه میای بیرون جوابو بگیرم ازت. حالا کار داره چجوری پیش میره؟ او میگه اگه من تا چند روز پیش شک داشتم الان دیگه مطمئنم که تا ده روز دیگه کار تحویل داده نمیشه مطمئن باش خیالت راحت. مهندس فرزام میگه نمیتونم خیالم راحت باشه و در آخر بهش میگه به نفعته که تمام تلاشتو بکنی تا کار اونجوری که می خوام پیش بره وگرنه از یه جایی به بعد دیگه منم کاره‌ای نیستم کسایی میان سر وقتت که دیگه ازت کاری را مطالبه نمی کنند بلکه خودتو میخوان ازت و تمام اعضای بدنتو ازت می گیرن و در آخر چشماتو از حدقه در میارن میدونی چرا آخرین مرحله میرن سراغ چشمات؟ چون با چشم زجر کشیدنتو ببینی و ببینی که چه بلاهایی سرت میارن و با عصبانیت ازش میخواد تا از اونجا بره. تو اتاق مدیریت عباس از سهراب گلگی میکنه چرا به او نگفته بود که متریال دوباره سفارش داده! هاشم میگه سهراب خودش هم خبر نداشت چون اگه می فهمید من از پدرش رفتم قرض کنم جلومو می گرفت و نمیذاشت.

هاشم و عباس کمی با هم بحث و کل کل می کنند و در آخر عباس از کارگاه میره. آرام وارد کارگاه میشه و ازشون میپرسه که اینجا چه خبره؟ شما میخواین از شنبه خط تولید جدیدو راه بندازین؟ آخه مگه میشه؟ هنوز نمیدونیم مشکل دستگاه کجاست! سهراب بهش میگه شما پنج دقیقه بشین یه نفسی تازه کن تا براتون همه چیزو توضیح بدم. مادر آقا خندان در حال صحبت کردن با بچه هایش هست که بعد از تماسش مهتاب ازش میپرسه خوب چرا برنمیگردین اونجا بهشون سر بزنید و به کارتون برسین؟ او بهش میگه برای درمان قلبم اومده بودم الان حالم خوبه ولی یه کار نیمه کار دارم اونو انجام بدم برمیگردم به همدان. مهتاب میخنده و میگه انشالله همه چیز خوب پیش بره. هاشم به اونجا میاد و با دیدن مادر آقا خندان خوشحال میشه وقتی وارد اتاق میشه با دیدن مهتاب جا میخوره. یکی از بچه های پرورشگاه مهتاب را صدا میزنه وقتی به حیات میره میبینه که نوید از بالای در داره با یه نفر صحبت میکنه و یکدفعه در را باز میکنه و بیرون میره مهتاب با ترس به دنبالش میره و جلوشو میگیره و ازش میپرسه که اون کی بود که داشتی باهاش حرف میزدی و میخواستی باهاش بری؟

نوید بهش میگه هر از گاهی میومد باهام حرف میزد و بهم میگفت که دوست بابامه میخواست منو ببره پیشه خانواده ام. مهتاب به داخل میبرتش و میگه اگه واقعاً مادر و پدرت باشن باید از راه قانونی بیان تو پرورشگاه و بهش میگه که دیگه همچین کاری نکنه. مینو اخلاقش را عوض کرده و با خوشرویی پیش مادرش میره و بهش میگه چه اتفاقی افتاده که مامانم تصمیم گرفته برای شوهرش دلمه درست کنه؟ مینا میگه گفتم درست کنم تا شب شاید به هوای این دلمه هم که شده بیای باهامون غذا بخوری سپس از مینو میپرسه چه بلایی سر دختر من اومده که از لجبازی و بداخلاقی این شکلی شده؟ مینو میخنده و هیچی نمیگه سپس به مادرش میگه ببخشید مامان خیلی اذیتت کردم به خاطر اشتباهاتی که کردم و اشتباهاتی که می خوام بکنم ازت معذرت می خوام و شروع به گریه کردن میکنه. مینا دلداریش میده. مینو به مادرش میگه که شاهین میخواد برای همیشه به آمریکا بره خیلی سخته که کسیو که دوست داری نتونی دیگه ببینیش، باهاش خاطره بسازی، وقت بگذرونی. مینا میگه همه چی به زمان بستگی داره زمان همه چیزو درست میکنه. هاشم به کارگاه برمیگرده که میبینه پستچی برایش نامه آورده وقتی هاشم ازش میپرسه این چیه پستچی بهش میگه نامه دادگاه، احضاریه‌ست…

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال از سرنوشت ۴ + عکس

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله



منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا