سریال از سرنوشت 4شبکه دوفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۴۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت از شبکه دو


در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت را برای دوستداران این سریال قرار داده‌ایم. این سریال پرطرفدار هرشب ساعت ۲۱:۱۵ در شب های ماه مبارک رمضان از شبکه دو سیما پخش می شود. سریال از سرنوشت یکی از مجموعه های جذاب و مخاطب پسند یک دهه اخیر صدا و سیما بوده است که مورد استقبال مردم قرار گرفته. بازیگران این فصل از سریال عبازتنداز؛ حسین پاکدل، دارا حیایی، کیسان دیباج، فاطمه بهارمست، مجید واشقانی، لیلا بلوکات، ساناز سعیدی، سولماز غنی، نگین صدق گویا، سیدمهرداد ضیایی و مائده طهماسبی و… .

خلاصه داستان قسمت ۴۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت از شبکه دو
قسمت ۴۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت

قسمت ۴۰ فصل چهارم سریال از سرنوشت

منصور به همراه مینا به زندان میرن. منصور به ملاقات شاهرخ میره و وقتی برمیگرده مینا بهش میگه چیشده؟ منصور میگه شاید باورت نشه چیزیو که میخوام بگم ولی رضایت داد. مینا با تعجب میگه یعنی چی؟ رضایت داد؟ منصور میگه آره بهم گفت از کارهایی که شاهین میکرده خبر نداشته و سرخود انجام داده ولی معلومه که دروغ میگفته همه اون کارها زیرسر خودش بوده، بعد گفت فقط هستی راضی کن بیاد به ملاقاتم اون رضایت بده سهراب آزاد میشه. شب هواپیما هستی تو فرودگاه تهران مینشیند. او بدون اینکه به کسی خبر بده به هتل رفته و قرص میخوره تا بتونه کمی بخوابه فردای آن روز در کارگاه قطعه هایی که لازم داشتند را رفت خرید عباس قطعه ها رو چک میکنه و میگه همه شون هستند پایینا میتونیم ماشین و زودتر راه بندازیم ولی کارمون میگیره هاشم اون فقط باید بیاد جوش بده فقط کارونه اونم که الان تو اتاقش طبقه بالاست و اصلاً به کارگاه نمیاد آرام میگه میرم باهاش حرف بزنم تا ببینم چی میشه . دهشت از راه میرسه و میگه تلاش نکنید من باهاش حرف زدم اما تاثیری نداشت آرام میگه آهان! الان میخوای بگی که که اصلاً شانسمو امتحان کنم؟ دهشت میگه نه دیگه با نفوذتر از من به هاشم اینجا وجود نداره که آرامه!

هاندان میگه حالا من شانسمو امتحان می کنم ببینم چی میش. او پیش هاشم میره و میگه فکر نمیکردم به این زودی بازنشسته کنی خودتو! هاشم میگه دست و دلم به کار نمیره تمام فکر و ذکرم پیش سهرابه فقط من میتونم درکش کنم که چه حسی داره وقتی کاری که از قصد انجام ندادی به خاطرش تو زندان افتادی و منتظره حکمی، خیلی سخته. آرام میگه اینجوری بهش فکر کن که این حس و حالی که الان سهراب داره اگه چند روزه دیگه آزاد بشه و بیاد بیرون به خاطر اینکه کارها پیش نرفته باز دوباره حالش گرفته میشه اعصابش خورد میشه. آرام بعد از کمی حرف زدن با هاشم میره. او وقتی به پایین میره دهشت بهش میگه دیدی بهت گفتم؟ من یه چیزی میدونم که میگم دیگه! آرام بهش میگه مهم نیست کاری که می کنی کی به نتیجه برسه این که به نتیجه برسه یا نه مهمه و همان موقع هاشم پیشش میاد و دهشت میبینه که تونسته هاشم را راضی کنه. هستی به سردخانه میره و کارهای اداری تحویل جنازه پسرش را انجام میده مینا به خاطر حال بد مینو به دکتر خانوادگی شان زنگ میزنه و ازش میخواد تا برای معاینه اش پیشش بیاد دکتر بهش میگه مینو مثل دختر خودم میمونه و باید الان از هر استرس و عصبانیتی دور باشه پس بخاطر همین تو جایی که میتونی بذار که پدرشون نبینه.

فریبا به کارگاه الیاسی میره و از دهشت سراغ هاشم را می گیرد. فریبا پیش هاشم به طبقه بالا میره و با دیدن کارگاه بهش میگه کارگاه خیلی قشنگی داری هاشم میگه بله که قشنگه اگه قشنگ نبود که رفیقتون دندون تیز نمیکرد واسش! فریبا برای پادرمیونی به اینجا آمده و بهش میگه نزار دیر بشه یهو میای به خودت که می بینی عذرخواهی کردن دیگه واسه طرف مهم نیست. هاشم پوزخند میزنه و میگه جالبه بدهکار هم شدیم! نغمه میخواست که من اونو فراموش کنم حالا هم دارم همین کارو می کنم الان من می خوام که اون منو فراموش کنه. فریبا بهش میگه با خودتون اینجوری نکنید. ده سال دیگه میرسی به جایی که الان من هستم! منی که فکر میکردم عذرخواهی از طرفم اصلا مهم نیست پا پیش نذاشتم حالا الان هم اون هم من چون نتونستیم کسی دیگه ای را جای همدیگه تو زندگیمون بیاریم تنهاییم هنوز که هنوزه. بعد اون موقع میمونین با کلی حسرت و این زندگی که هر جایی میبینی اونو میبینی. منصور و مینا وقتی متوجه میشن که هستی به ایران اومده حاضر میشن تا به سمت بهشت زهرا برن تو مسیر مینا از منصور میپرسه به نظرت چرا بدون هیچ خبری اومده ایران و چیزی بهمون نگفته؟

من بهش گفته بودم که خبر بده. منصور میگه با اتفاق هایی که افتاده و کدورت هایی که پیش اومده دور از ذهن نبود که همچین کاری کنه مینا بهش میگه هر وقت اسم هستی میاد یاد اون روزایی می‌افتم که چقدر دلسوزانه رفتار می کرد و مینو را مثل پسر خودش دوست داشت منصور میگه امیدوارم اخلاقش هنوز مثل همون موقع ها باشه حتی اگه کوچکترین تاثیری شاهرخ روش گذاشته باشه کارمون خیلی سخت میشه مینا بهش میگه تو فکر کنم یادت رفته که شاهرخ برادر من که اینجوری حرف میزنی درباره‌اش شایدم از قصد میگی؟! منصور با عصبانیت میگه نه مثل اینکه تو یادت رفته که اون چه بلایی سرمون آورد!

همان موقع هاشم به منصور زنگ میزنه و وقتی میفهمه آن ها دارن میرن بهشت زهرا بهش میگه که منم حاضر شدم دارم میام منصور ابتدا ازش می خوام تا نیاد چون الان اصلاً موقع مناسبی برای حرف زدن نیست هاشم قول میده که هیچی نگه. منصور قبول میکنه و میگه آدرسو واست میفرستم. کارگرهای آنجا در حال دفن کردن شاهین هستند که هستی یک دفعه مانع ریختن خاک میشه و مدام پسرش را صدا میزنه و میگه روش خاک نریزین همان موقع منصور و مینا به اونجا می رسند و مینا سعی میکنه او را آرام کنه. موقع برگشت منصور شروع میکنه به گفتن خاطره هایی از قدیم که چقدر شاهین، مینارو دوست داشت، هستی بهشون میگه که منو ببرین هتل مینا مخالفت میکنه و میگه چرا هتل؟ بیا خونه ما؟ اما او بهشون میگه حالم خوب نیست می خوام تنها باشم. مینا از هستی میخواد تا هر وقت کاری داشت روی اون هم حساب کنه بعد از رفتنش موقع برگشت منصور به مینا میگه این چیزی که امروز دیدم خیلی فرق داشت با هستی اون زمان….

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال از سرنوشت ۴ + عکس

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله



منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا