فرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۴۶۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین


در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۶۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

خلاصه داستان قسمت ۴۶۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین
قسمت ۴۶۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۴۶۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

لطفیه پیش زلیخا میره. زلیخا با دیدنش بهش میگه خواهر لطفیه برای شمارش آرا عضو دایره انتخابات میشی؟ لطفیه بهش میگه نه بابا منو چه به سیاست! اینم که عضو شورای شهر شدم به خاطر اصرار شهردار بود من بهش گفتم که به جز بورسا جایی نمیتونم زندگی کنم اما از وقتی اومدم چوکوروا به خاطر مردم خونگرمش و خاک چوکوروا ازش خوشم اومده و برای مردم شهر هرکاری هم که بکنم خوشحال میشم. همان موقع بتول با عصبانیت پیشش میاد برگه ابلاغیه دادگاه را بهش نشون میده و میگه این یعنی چی زلیخا؟ این کارا رو واسه چی می کنی؟ این چیه؟ زلیخا با دیدن برگه میگه تو که حقوق خوندی پس باید بدونی این ابلاغیه دادگاهه! بتول بهش میگه جواب این کارتو میگیری به حسابت میرسم زلیخا با چشم و ابرو بهش میگه نه بابا فکر کردی من هیچ کاری نمیکنم؟ جواب اون کارهاتو میدم، کور خوندی! حالا باید بری آب خنک بخوری. شرمین با عجله به اونجا میاد و جلوی بتول را میگیره و سعی میکنه او را ببره اما بتول مدام پشت سر هم با عصبانیت بهش میگه من میکشمت زنده‌ات نمیزارم ببین چه بلایی سرت میارم.

لطفیه میره جلو و به بتول میگه بسه دیگه از اینجا برو اما او را هل میده و میگه ولم کن تو چی میگی؟ زلیخا همان موقع سیلی محکمی به بتول میزنه و بهش میگه برو خدا رو شکر کن که دست قانون دادمت وگرنه خودم به حسابت میرسیدم الانم از اینجا گمشو بیرون و اونا رو بیرون میکنه. مهمت پیش همان زن تو آنکارا میره. او از مهمت میپرسه شک نداری به هیچکی؟ نمیدونی کی بمب‌گذاری کرده؟ مهمت بهش میگه نه نمیدونم ولی دیگه از این وضع خسته شدم می خوام همه چیز به زلیخا بگم دیگه واسم مهم نیست چی میخواد بشه. اون زن بهش میگه سه نفر دیگه هم هستن که باید نجاتشون بدیم اگه تو همه چیز به زلیخا بگی جون اون سه نفر به خطر می‌افتد پس یه خورده دیگه صبر کن. بتول حاضر میشه که شرمین بهش میگه کجا داری میری؟ بتول می‌گه یه موکل بیشتر ندارم که چند دقیقه پیش می خواست منو ببینه چاره دیگه ای ندارم باید برم اونجا وقتی به رستوران چولک میره او براش صندلی سر میز خودش میزاره و بهش میگه چی شده که اومدی اینجا؟

بتول می‌گه متوجه شدم که کارم خیلی زشت بوده خیلی تند رفتم نباید اونجوری با بزرگترین خان چوکورا صحبت می‌کردم. اومدم عذرخواهی کنم چولک میخنده و میگه بهت گفته بودم زن عاقلی هستی سپس بهش میگه حسابی مریضتم و دوستیشان را آغاز می کنند. غفور روز اول کاریش را آغاز می کند و تمام کارگرها را تو حیاط عمارت جمع میکنه و براشون سخنرانی میکنه سپس به آشپزخانه می رود. جوربه با دیدن غفور بهش میگه چکمه های قشنگیه بهتون میاد راشد و فادیک با تعجب بهش نگاه می کنن. غفور ازش میپرسه خیلی زود نیست برای این تغییر رفتار؟ تا دیروز هر چی از دهنت در میومد بهم میگفتی الان اینجوری رفتار می کنی! چه خبره؟ جوریه بهش میگه خوب زمان موقعیت ها رو تغییر میده دیروز یه رقیب برای راشد بودب امروز سرکارگر عمارتی غفور با شنیدن این حرف کمی قیافه میگیره و به راشد میگه تو چرا هنوز اینجایی؟ همه رفتن سرکار هاشون تو اینجا نشستی داری املت میخوری و او را میفرسته به تمیز کردن طویله و تعمیر کردن شیروون عمارت. راشد میگه من از این کارا بلد نیستم فادیک بهش میگه اگه بره اون بالا بیفته پایین دست و پاش بشکنه چی؟

ما همیشه اون کارها رو به یه نفر می دادیم چرا الان به اون نمیگی؟ غفور با عصبانیت بهشون میگه چون من برنامه کارگرها را از شب قبل تعیین می کنم و رلشد باید امروز این کار را انجام بده. راشد اول به طویله میره و سپس به بالا پشت بام. او نقشه کشیده که خودش را روی علوفه ها بیاندازه و فیلم بازی کنه که پاش درد گرفته تا این جوری به همه بفهمونه که سرکارگری لیاقت غفور نبوده. فردی به اسم مزیت خانوم به حیاط عمارت میاد و به لطفیه میگه تبریک میگم زلیخا با خوشحالی میگه جواب رای ها اومده؟ خواهر لطفیه رای آورده؟ مزیت خانوم تایید میکنه که همان موقع راشد الکی داد و هوار میکنه و همه به اونجا میرن و حسابی فیلم بازی می کنه و موفق هم میشه. زلیخا غفور را سرزنش میکنه که ببین‌ تو روز اول کاریت چه ماجرایی درست کردی؟! فردی به اسم نوریه پیش عبدالقدیر میره و بهش میگه تو سر منو شیره مالیدی! من بهت گفته بودم که دار و ندارم همین پوله ولی تو گوش نکردی و این ماشین خرابو انداختی به من!

نوری تلاش میکنه تا پولشو از عبدالقدیر پس بگیره اما او بهش میگه راهه دیگه‌اس واسم نذاشتی و میره سپس به افرادش میگه تا او را کتک بزنن. موقع برگشتن فکرت او را میبینه و ماجرا ازش میپرسه آنها باهم دیگه پیش یک اوستای دیگه میرن فکرت بهشون میسپاره که تمام هزینه ها را خودش میده. فکرت به کارخانه برمیگرده که میبینه زلیخا اونجاست فکرت از زلیخا میپرسه همه چیز رو به راهه؟ اتفاقی افتاده اومدی اینجا؟ زلیخا میگه نه همه چیز خوبه فقط باید درباره چیزی باهات حرف بزنم وقت داری؟ آنها با همدیگه به طرف قفسه کبوترها میرند زلیخا بهش میگه تو بارها تمام تلاشتو کردی که بهم بفهمونی مهمت یه چیزی داره ازم قایم میکنه درباره این موضوع خیلی باهات کل کل کردم اما الان دیگه نمیدونم چجوری ازت کمک بخوام چون تو ماشین یه آدم معمولی بمب نمیزارن و بدتر از اون که مهمت اصلا پیگیری نمی کنه که کار کی بوده؟

فکرت بهش میگه من درباره‌اش برات تحقیق می کنم سپس به کلوب شهر میره تا به لطفیه تبریک بگه بعد از مدتی عبدالقدیر وارد کلوپ میشه و فکرت با دیدن او عصبانی میشه و باهاش دعوا میکنه و به همه میگه که کسی که عمویم علی رحمت تکین را کشته عبدالقدیره همگی شوکه می شوند و عبدالقدیر با عصبانیت میگه جلو همه داری بهم تهمت میزنی تقاص این کاراتو میبینی و از اونجا میره. عبدالقدیر به بازار شهر میره که هیچکی بهش محل نمیده و بهش خدمات نمیدهن سپس اوستا رحمت میگه من با کسی که قاتل و کلاهبرداره حرفی ندارم و واسش کاری انجام نمیدم. اهالی بازار چوکوروا کلا عبدالقدیر را نادیده میگیرن. فکرت با چتین وارد خانه باغ وهاب می شوند تا آنجا ببینند چیزی دستگیرشان میشه یا نه….

بیشتر بخوانید:

(بخش سوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر فصل پنجم سریال ترکی روزگاری در چکوروا


۰
۰
آرا

امتیازدهی به مقاله



منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا